شمس الدين حافظ
77
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى )
1 - به معشوق گفتم : اى پادشاه زيبا رويان ، بر حال اين غريب رحمى كن ، گفت : غريب بيچارهاى كه به دنبال خواهش دل برود ، گمراه مىشود . 2 - به او گفتم : لحظهاى درنگ كن و از ما مگذر . گفت : معذورم بدار ، نازپروردهاى چون من ، چگونه مىتواند غم اين همه غريب و دور افتاده را تحمل كند ؟ 3 - نازنينى چون من كه بر بسترى شاهانه از پوست سنجاب مىخوابد ، چه غم دارد اگر عاشق غريب و سرگشتهى او بر روى خار و سنگ خارا مىخوابد ؟ 4 - اى معشوق نازنينى كه دل عاشقان بسيارى در خم زلف تو گرفتار است ، آن خال سياه بر چهرهى زيباى تو ، چه شگفتانگيز و خوش جا كرده است . [ خال سياه بر چهرهى سپيد تو چه زيباست ! ] 5 - رنگ شراب كه از جام بر چهرهى ماه تو مىتابد ، مانند برگ گل ارغوان است كه بر صفحهاى از گل سفيد نسرين نشسته باشد . 6 - گرچه چهرهى تو مانند نگارستان زيباست و وجود خط سياه در نگارستان چيز عجيبى نيست ، امّا خط سياه نورسته بر چهره و بناگوش تو جلوهى غريبى دارد ! 7 - گفتم اى محبوبى كه گيسوى سياه تو مانند شام غريبان و بىكسان تاريك و سياه است ، از نالههاى سحرگاهى اين عاشق غريب و مسكين بر حذر باش ! 8 - گفت : اى حافظ ! اين كه خستهى غمگين و ناآشنايى چون تو ، در راه وصال ما سرگردان و حيران باشد ، تعجبآور نيست ؛ زيرا كه سالكان راه آشناى وادى عشق ، هنوز در مرحلهى حيرتند و به مقام وصل راه نيافتهاند [ پس تو جاى خوددارى ! ] 15 - شاهد قدسى اى شاهد قدسى كه كشد بند نقابت ؟ * وى مرغ بهشتى كه دهد دانه و آبت ؟ خوابم بشد از ديده در اين فكر جگرسوز * كآغوش كه شد منزل آسايش و خوابت ؟ درويش نمىپرسى و ترسم كه نباشد * انديشهى آمرزش و پرواى ثوابت ! راه دل عشّاق زد آن چشم خمارى * پيداست از اين شيوه كه مست است شرابت ! تيرى كه زدى بر دلم از غمزه خطا رفت * تا باز چه انديشه كند راى صوابت هر ناله و فرياد كه كردم نشنيدى * پيداست نگارا كه بلند است جنابت